1. توی خواب دارم حرفهای توی دلم را راحت بهش می گویم، می گویم من از اینجا بدم می آید، می گویم حالم بد می شود، تو اصلا اینها را نمی دانی، من اینجا افسرده می شوم و هزار و یک حرف دیگر. توی خواب حرفهایم را می زنم و توی دلم هم توی خواب هی می گویم واقعا داری می گویی؟ چقدر راحت حرف می زنی؟ بعد توی خواب سبک می شوم و به خودم می گویم بیا! ببین اگر همه اینها را راحت می گفتی سبک می شدی!

بعد بیدار شدم. دیدم همه ش خواب بود.

*

2. دیروز ظهر داشتم به آدمهای فامیل فکر می کردم، می چرخیدم توی آدمهای دور و برم، حواسم نبود که داشتم آدمهای بالای پنجاه شصت سال را رصد می کردم، ببینم چطور زندگی می کنند، چطور فکر می کنند، آیا نیاز دارند به اطرافیانشان، آیا آرامش می دهند به دور و بری هایشان، آیا همیشه نگرانند، آیا مدام غر می زنند، آیا فکر می کنند همه چیز تمام شده، آیا احساس ارزشمندی می کنند، آیا فکر می کنند باید بمیرند، 

به خودم آمدم که مستاصل شده بودم، یک نفر را پیدا کرده بودم که ذهنم می خواست بعد از کلی چرخیدن و ناامید شدن توی خانه اش بماند، خانم "ص" الان هشتاد سال را دارد، تازه خانه کوچکش را عوض کرده اما هفت سین قشنگی گوشه اتاقش چیده که روح زیبایی دارد، کمرش را عمل کرده و یکسالی هست که دولا راه می رود، همیشه درد دارد اما من را که می شوم نوه ی خاله ی مرحومش می بیند می خواهد بلند شود و حتما ببوسد، محبت از سر و روی این زن می بارد، خانه ش همیشه مرتب است، سلیقه اش همیشه زبانزد است حتی حالا که خودش نمی تواند کارهایش را انجام بدهد اما کوتاهی نمی کند در زنده نگه داشتن روح زندگی خانه ش آنقدر که من با این همه فاصله به خودم امید می دهم که خواهم توانست از این افسردگی که چنگ زده به زندگی همه دور و بری ها جان سالم به در ببرم.

*

3. دخترکوچیکه انگار افکار پنهان من را می خواند، من بعد از عید مدام پس زده ام افکارم را، فکرهایی که مدام می پرسید اگر مادر نباشد آیا دور هم بودنی هم خواهد بود؟ من ترسهایم را پس زده ام وقتی هی می آمد سراغم که خانه ی پدری ویران می شود اگر او نباشد، حالا من از دست فکرهایم فرار کرده ام اما دخترکوچیکه هر روز می آید از من می پرسد "همه پیر میشن؟ ما چرا پیر میشیم؟ ما اگر پیر بشیم می میریم؟" من جوابی ندارم برایش، انگار یک آینه گذاشته جلوی ذهنم می گوید تو می ترسی، دخترم به من که همینطور ساکت نگاهش می کنم می گوید: "اصلا کاش ما از اول نبودیم!"

*

4. همان ننویسم بهتر است! نباید اینقدر تلخ میشد این نوشته، اما حسنش این بود که اشکهایی که نمی دانستم وجود دارند از پنهان شدن در پستوها نجات پیدا کردند.

*

5. کاش همیشه یکی باشد که توی دل آدم شنا کند.

 

 

شاید پاک کردم فردا پس فردا....... این چیزها هم نوشتن دارد آیا؟