من گر چه کمم از تو چه آکنده میشم*
یک روزهایی بوده که حالم بد بوده، دلم بهانه می گرفته و پا بر زمین می کوبیده، من اما وعده آب نبات چوبی و بستنی قیفی بهش می دادم و آرام میشده، یک روزهایی هم بوده که حالم خیلی بد بوده، بهانه گیری هایش با آب نبات چوبی که نه، با یک بقالی قاقا لی لی یا حتی شهربازی رفتن هم خوب نمیشده، همینطور مات و غمگین زل زده بوده به من. آن وقتها فهمیده ام که چقدر خوب که حالت در همان حد بهانه گیری و بدقلقلی اول بماند و فراتر نرود حتی اگر در آن لحظات فکر کنی هیچ چیزی تو را راضی نمی کند اما همین که آن قدر حالت بد باشد که بتوانی ناز خودت را بکشی و با خرد کردن پیازهایت اشکی برای خودت بریزی و به دلت بگویی الان چی دوست داری برات بپزم و مشغول آشپزی بشوی کافیست، بعد با تمام بی حوصلگی ات خودت را بنشانی پای چرخ خیاطی و لباس فیروزه ای نصفه و نیمه را تمام کنی یعنی دلت هنوز روشن است، دانه های امید توی دلت جوانه دارند. کم کم دلت هم به راه می آید، راه ها هم به دلت می آیند، مثلا دوستت تماس می گیرد که می خواهد جایی برود عید دیدنی، خانه ی کسی که تو فقط دورادور میشناسی، بعد هی با خود بی حوصله ات چرتکه می اندازی که خوب که چی؟ بعد می بینی بمانی خانه هی غصه می خوری، می روی و صاحبخانه وسط عیددیدنی یک دیس کوچک دلمه می آورد می گذارد جلوی تو، نه این که این قدر شکمو شده باشی اما همانجا می خواهی بنشینی به گریه کردن که از غیب برایت نوبرانه رسیده، یا مثلا وقتی رفته ای سرامیک کف حمام بخری اذان می گویند و تو به جای مغازه سر از مسجد کوچکی در گوشه ای از شهر در می آوری، بعد از نماز که منتظر آمدن همسرت می مانی چشمت به خانه ای می افتد که کلی گلدان بیرون درش گذاشته، انواع رز و شمعدانی و چشم باز می کنی می بینی وسط حیاط آن خانه می چرخی، صاحبخانه ای باصفا کل خانه ی قدیمی دلبرش را گلخانه کرده و هی چرخ می زنی توی حیاط و با یک حسن یوسف نازنین بیرون می آیی و فکر می کنی چه خوب که اردیبهشت شده و تو هنوز موهبت زندگی کردن داری!
پ.ن: چه خوب که این همه دعای خوب این طرف و آن طرف به گوشت می رسد توی این ماه، من تا با به حال این دعا را اینطور ندیده بودم. از دعاهای خوب خیلی کوتاه هر روزه ی این ماه اینست: "يا مَنْ يَمْلِكُ حَوآئِجَ السَّآئِلينَ..."
بعد من مانده ام توی این بخشش که می گوید: "لِكُلِّ مَسْئَلَةٍ مِنْكَ سَمْعٌ حاضِرٌ، وَ جَوابٌ عَتيدٌ"، فکرش هم خیلی شیرین است، من از دیروز که به لطف یادآوری آب گینه گشتم و دعا را پیدا کردم، توی خانه راه می روم و هی می گویم یعنی واقعا؟ "برای هر خواسته ای از تو گوشی شنوا و پاسخی آماده است"؟ دلم آرام نشده، می گویم شاید در کل برای هر خواسته ای خدا بلاخره جوابی گذاشته، زنگ می زنم به استاد عربی ام-برادرم- می پرسم این "مِنْكَ" مال کیست؟ مطمئنم می کند که برای هر خواسته ای که از او باشد، گوشی شنوا و جوابی آماده کنار آن خواسته است، این خاصیت خواستن از اوست، نه هر خواستنی!
پس ما چرا این را نمی دانیم؟ نمی فهمیم؟ مگر ما همین را نمی خواهیم؟ بعد برای هر خواسته ای؟ هر خواسته ای؟ هر خواسته ای؟ گوشی آماده ی شنیدن؟ پاسخی آماده؟ خداجان تو خیلی خوبی اگر بدانیم.
* ترانه رسول لبخند خدا رضا صادقی