ساعت نه و ربع که رسیدم دم در ساختمان پزشکان فکر کردم چه خوب که به موقع رسیدم و کارم سریع انجام می شود، پله ها را که بالا رفتم کم کم زنهای نشسته روی پله و تکیه زده به در مطب جلوه گر شدند و دوزاری ام افتاد که هنوز دکتر سونوگراف تشریف نیاورده، توان ایستادن داشتم آیا؟ اصلا! ولو شدم روی یکی از پله ها، صحنه ی رقت انگیزی ساخته بودیم ما زنها که هر کدام سایز شکممان با دیگری فرق داشت اما توی نگاه همه مان یک چیز مشترکی بود و می توانستیم تمام آن دو ساعتی که دکتر دیر کرد را از آن گنج مشترکمان با همحرف بزنیم.

*

شاکی ام از دکتری که مهارتش را، دقتش را، وقت گذاشتنش و توجه اش به مریض را خیلی می پسندم اما هیچ به روی خودش نیاورد که ما چقدر از کمر افتادیم و با تقویم خودمان را باد زدیم در انتظارش.

*

نوبتم که شد می خواستم هزینه ی سه برابر شده ی سونوگرافی را با کارت خوان پرداخت کنم، کارت خوان اول کار نکرد، کارتم را تغییر دادم درست نشد، منشی با کارت خوانهای دیگر امتحان می کرد و من تکیه زده به پیش خوانش می خواستم پخش زمین شوم. این هم از آن قصه های تازه است که می توانم راه بروم، کار کنم اما یک جا ایستادن، نه! اگر تکیه ندهم به جایی ممکن است مثل برج پیزا کج شوم، منتها به سمت مرکز ثقلم! خلاصه پول ته کیفم را دادم بیعانه و ساعت نوبتم را پرسیدم تا بتوانم بروم یک گشتی بزنم و به صدای گرسنگی کوچولوی درونم یک جوابی بدهم. به منشی گفتم می روم از بانک پول می گیرم و می آیم. رفتم و برگشتم و هزینه را پرداخت کردم و آمدم بنشینم، مرد میانسال چند قدم آن طرف تر از پیشخوان ایستاده بود، کمی خجالت زده روبروی من. نگاه کردم ببینم چه می خواهد، شوهر یکی از همین خانمهای پشت در بود که برای راحتی ما زنهای گرد و قلمبه رفته بود پاگرد طبقه ی پایین راهرو ایستاده بود. با کمی من و من گفت:"اگر مشکلی هست من پرداخت کنم"، جا خوردم چند لحظه فکر کردم ببینم چه می گوید، گفتم: "نه ممنون رفتم پول گرفتم"،  خیلی جدی و برادرانه گفت: "تعارف نکنید اگر لازمه من پرداخت کنم حالا بعدا حساب می کنیم"، تشکر کردم و بهش اطمینان دادم که توانسته ام از بانک پول بگیرم.

قبلا اگر بود معذب می شدم که یعنی تمام مدتی که من و منشی با کارت و کارت خوان درگیر بودیم او حواسش به ما بوده، حالا اما به نظرم دوست داشتنی می آمد که توی زمانه ای که به قول مامانم هر کسی سرش توی گوشی اش است و هوار بزنی کمک بخواهی هم معلوم نیست کسی به دادت برسد او متوجه بوده منِ تنها مشکلی دارم و خواسته کمک کند، به منی که نمی شناسد. بی تفاوتی درد بدی است، خدا را شکر که هنوز هم آدم ها به کار هم کار دارند به معنی خوبش، خدا را شکر!

 

 

پ.ن: سلااااااااااااااام به همه! چقدر دل تنگ شدیم برای با هم بودن، ممنونم که به یادم بودید، به شکلهای مختلف احوالم را پرسیدید، خوبم، خوبیم در واقع و داریم پله های آخر راه را می رویم، چهل روز تقریبا.

پ.ن: نطقم کور شده بود، چندتا پیام شما خوبان باعث شد که دوباره بنویسم، ممنونم که هستید و امیدوارم که این شبها و روزها یادتان باشد برای من هم دعا کنید.