داشتم فکر می کردم اسم این حال و هوا چیست؟ نمی دانم هرچه هست خیلی ترحم برانگیز است، شبها را زنده نگه می دارم به معنای واقعی کلمه، درونم کوره دارم و انگار چپیده ام توی کرسی مادربزرگ و پاهایم را چسبانده ام به منقلی که زغالش حسابی قرمز است، شبها مگر با یک دوش آب سرد و بعد خیال یک حوض خنک به خواب بروم. روزها هم منگم، شل و وا رفته از یک گوشه خودم را می کشانم به گوشه ای دیگر، کشان کشان صبحانه می دهم به بچه ها و برای هر ایستادنی توی آشپزخانه دنبال تکیه گاه می گردم و همان طور خمار فکر می کنم واقعا چرا باید هر روز چند بار غذا خورد، چندبار جلوی در یخچال می ایستم و منوی پیشنهادی را از جلوی چشمانم می گذرانم، آخرش اگر به هوای گرسنگی این دوتا جوجه نباشد به یک قاچ هندوانه و یک خوشه انگور راضی می شوم، تمام حرفهای جدی دنیا از کنار ذهنم مثل حباب رد می شوند، مغزم انگار کشش ندارد اصلا، یک جور خنگی و گیجی عجیب دارم، هیچ چیزی توجهم را جلب نمی کند -البته به جز عکسهای تولد یک نوزاد!- به زور دارم وظایفم را انجام می دهم، در حالی که خدا را صدبار شکر می کنم که بچه ها با هم سرگرمند و کاری به کارم ندارند به نقاشی نشان دادنشان - که گاهی حتی آن را هم نمی خواهم- لبخند می زنم، دختر کوچیکه را پیش دبستانی ثبت نام می کنم، نمره های دانشجوها را وارد می کنم و حوصله هم ندارم بروم ببینم دسته گلی که بچه های دبیرستان در امتحان نهایی به آب داده اند چه شکلی است. هر روز صبح فکر می کنم امروز بنشینم این سه تا دگمه ی مانده از پیراهن دخترک که دوختنش از سریال اوشین هم طولانی تر شده را بدوزم، اما همین که از اتاق خواب بیرون می آیم فقط می توانم بنشینم جلوی کولر یا دراز بکشم و به چرخ خیاطی گوشه ی خانه نگاه کنم و همدردی کنم که اشکالی ندارد من هم الان منتظرم و می فهمم که انتظار کشیدن کار سختی است! همکارم زنگ می زند و از شرایط کار برای سال بعد حرف می زند و من مثل کسی که تازه داروی خواب آورش اثر کرده همینطور گوش می دهم و فقط می توانم توی دلم بگویم "خوب که چی؟!"، چه خوب که حداقل نگاه بی رمقم را نمی بیند و همینطور به حرف هایش ادامه می دهد. توی مهمانی خلوت ترین جای ممکن را انتخاب می کنم، از کسانی که تازه بهم رسیده اند و کلی سوال دارند می گریزم، چه کسی توان پاسخ دادن به کنجکاوی های یک زن سرحال را دارد،  حقش است یک پلاکارد آویزان کنم که "حوصله نداریم، حتی برای شما دوست عزیز!"، البته خیلی هم درست نیست، چند روز پیش دوستی نشست پیشم و از خاطرات زا.یمانش می گفت، خودش احساساتی شده بود، من هم هی اشکهای بیشعورم را از گوشه چشمم پاک می کردم.

فقط می توانم در اوج همین بی حوصلگی هی نگران بشوم که نکند دارم می روم استقبال افسردگی بعد از زایمان؟ ها؟ شاید تهران خونم خیلی پایین آمده؟ شاید با این شرایط جسمی که ایستادن برایم اینقدر مشکل شده و قصد هر کار ساده ای که دوست دارم را می کنم به دیوار "نمی تونم" می خورم، طبیعی باشد؟ و در حالی که مغزم اصلا کشش جواب دادن به این سوالهای فلسفی، در چنین شرایطی را ندارد به خودم می گویم همان برو جلوی کولر درازت را بکش!

 

 

امروز رفتم آرشیو وبلاگ دخترها را خواندم ببینم قبلا هم اینطوری بوده ام آیا؟ خلاصه اینها را نوشتم که شاید یک روزی مغزم دوباره کارکرد طبیعی خودش را پیدا کرد و خواندم و با خودم گفتم حق داشتم!